تبليغاتX
پرچین
... و ما تا مدتی چیزی نمی گفتیم
 

 

بانوی من ببخش مرا

«خوب در حال من تامل کن»1

من که در شهرتان غریبم یک

«چند روزی مرا تحمل کن»2

 

یاد آن روزها که مردم تان

وارث آب و روشنی بودند3

نان خشک وپنیر می خوردند

ولی از عاشقی غنی بودند

 

یادتان رفته روزهایی که

توی این سرزمین سیاوش بود

قصه ی آرش و کمان ترش

محفل گرم وپاک آتش بود

 

                ***

چه بلا ومصیبتی دیدید

که پر از آیه های ادبارید

پشت تان خم شده در این پوچی

از درود وقیام بیزارید

 

توی پس کوچه های شهر شما

بوی باروت ودود می آید

ضجه های غریب قحطی ودرد

جای آواز رود می آید

 

بعد آن سال های پر رونق

مردم شهرتان دو دسته شدند

دسته یی توی کاخ ها رفتند

دسته یی خرد ودل شکسته شدند

 

یک گروهش شدند بالادست

وگروهی شدند پایین دست

آن یکی محو عیش های خفن

این یکی فکر این که نانی هست؟!

 

بچه آمد وداد زد بابا:

یک نفر توی کوچه خوابیده

ناله زد جنب میز نسکافه

هیس بابا! که بچه خوابیده

 

  ***

چند سالیست از ته کوچه

روزی یک مرد را لولو برده

آخرین روز سال در تقویم

سیصد وشصت وپنجمین مرده

 

باز نزدیک عید نوروز است

کوچه هاتان هزار رنگ شده

سبزه وگل در آمده از خاک

شهر ارواحتان قشنگ شده

 

1و2) این دو مصرع از شعر دو کاج تضمین شده

3) برگرفته از شعر سهراب که می گوید: شاعران وارث آب وخرد وروشنی اند.

|+| نوشته شده توسط محمود شاهرودی در جمعه سیزدهم اسفند 1389  |
 
 

حجم پیدا می کند| سرم

از دیوارها می گذرد

صدای سنتور می آید

و مردی نامریی آواز می خواند

شانه ام هق هق دارد

و پایم| گویی در پیکاری سخت

خودش را گم کرده است.

 

|+| نوشته شده توسط محمود شاهرودی در جمعه ششم اسفند 1389  |
 سلام بعد از مدت ها اومدم با یک تابلو
 

یک تکه ابر

یک شاخه نور

یک آبی آسمان

و نم نم باران

آفرینش لبخند می زند.

|+| نوشته شده توسط محمود شاهرودی در سه شنبه شانزدهم آذر 1389  |
 شعری که من نیستم
 

خدا به من فکر کرد

                        تو را آفرید

من به تو فکر می کنم

                           شعر را

|+| نوشته شده توسط محمود شاهرودی در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388  |
 یک چرخش کامل در برگشت به خود اگر زمین باشی یا حتا زمینی

هر چرخش این مدار را باور کن

تکرار دو تک سوار را باور کن

هر روز غروب روی این بام برقص

اسطوره ی بیست و چار را باور کن

|+| نوشته شده توسط محمود شاهرودی در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388  |
 این کار لعنتی

این دفعه باز با دو سه تا کار لعنتی

خاموش می شود من و سیگار لعنتی

آماده ام تمام کنم قصه ی تو را

پشتم شکست از خم این بار لعنتی

دعوا سر صدای من و چشم نافذت

یعنی هجوم وحشی تاتار لعنتی

یک حمله ی بزرگ سرم را به باد داد

شکل طناب دار تو آن مار لعنتی

هی شانه را بلند بکش تا کمر بزن

نت نت به روی گیسوی گیتار لعنتی

تنها صدای تار مرا بشنو و بخند

این دفعه باز با دو سه تا کار لعنتی

|+| نوشته شده توسط محمود شاهرودی در یکشنبه یازدهم اسفند 1387  |
 غزه - کربلا

تمام واقعه همین است

که روی صندلی ات بنشینی و

ببینی / دو دست بریده

بر دوش می کشد

هزار فاجعه را به نقش

که لذت بزرگی می بری

از کشتن و بریدن و سوختن

بزرگ تر می شوی

که خیمه ها را به سوختن بدهی و

سرها را به بریدن از دل و

از زبان تکرار می کنی / که بمیر یا

برخیز و دوباره بجنگ

که جنگ جنگ حق و نابودی

به هزار زبان تکرار می شود.

 

همه سیاه می پوشند 

که آسمان را کبود کردند وکبود شدند

که زدند خود را هفتاد و دو بار

 که حسین را زدند

به سیم آخر و پایانش

خون بود و خون بازی

با کودکان آواره ی بیابان آن سوترها

 

غزه از فتح جان می داد

که پیروزی حق بود و حسین حقیقت

وغزه هنوز ادامه داشت

یکی مرده بود

یکی زار می زد

در گودال که برادرم

 مشکوک است.

|+| نوشته شده توسط محمود شاهرودی در سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387  |
 اینم یه کار کوتاه

 

خدا من را آفرید و

من تو را

و تو

آن چه را که نیست ونابود بشود

سر جای خودش برمی گردد

از اول

|+| نوشته شده توسط محمود شاهرودی در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387  |
 با یه کار قدیمی اومدم

دارد اسیر حادثه ی درد می شود

در خویش مرد و زندگی اش سرد می شود

حتا بهار هم که بیاید شبانه روز

وقتی رسید دست خزان زرد می شود

شب تا درون آینه وقتی افق شکست

خورشید هم حکایت شب گرد می شود

در های و هوی حادثه ی آخرین خویش

دارد برای زندگی اش مرد می شود

|+| نوشته شده توسط محمود شاهرودی در جمعه یازدهم بهمن 1387  |
 و اینم یه کار قدیمی تر

می خواهم برگردم

آن قدر دور خودم بچرخم که زمین هم بیفتد به رقص درویشی

درخت، پنجره، آدم

ابلیس بیچاره چراغ به دست و

ناامید در سایه یی یا

فکرش را بکن

آفتاب پیدا نمی شود

باید راه بیفتی این جا و آن جا و

سراغش را از هر مادر مرده یی که می بینی سیاه پوشیده خودش و هوای دور و برش

می خواهم برگردم

خودم که محال است شاید تو را در کوچه پس کوچه های طلوع اولین

در آن حوالی خورشید را که می بینم

یاد خودم می افتم

خودت

یاد هیچستانی که همه ی ما زندگی یا هر چه می خواهی اسمش را بگذار

می خواهم برگردم همه ی پل های جلوی خودم را خراب کنم و بپرم

پرنده کجا دارد برود

آدم می تواند مثل پرنده بال در بیاورد

پرواز بکند

شکار بشود

و با سر سقوط کند به زمین

سرم از درد دارد می شکند

مثل همین شیشه های دور و برم.

|+| نوشته شده توسط محمود شاهرودی در جمعه چهارم بهمن 1387  |
 
 
بالا